معجون سحرآمیز (قسمت 2)

...

نمی دونم زنگ چندم موبایل لعنتیم بود که بالاخره حس کردم باید بلند بشم. عرض یه لحظه، رو تختم نشسته بودم. سرم از سنگینی داشت میفتاد. چشمام باز نمی شد. هنوز مطمئن نیستم که خواب دیدنم تموم شده بود یا نه؟! افکار فشرده و سنگینی داشت از مخم می گذشت اما نمی تونستم رو هیچ کدومش تمرکز کنم. حس می کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. یه صدایی بهم گفت «بگیر بخواب! گور باباشون!» تنها مخدریه که دارم! باید یه زهر ماری هم واسه بیداریم پیدا کنم. یا اصلا با قرص خواب یا آرام بخش خودم رو بندازم. دست چپم رو گذاشتم رو صورتم و محکم مالوندمش و پیچوندمش. به تمرکزم کمکم میکنه. به زور از لب تخت پا شدم . بالای تختم یه انگشت کشیدم، جای انگشتم روش یه خط درومد. یه خنده تلخ نفرت انگیز بهش کردم، چشمام فشرده شد  و بدنم عرق نشست. رفتم طرف حیاط. گفتم شاید یه باد خنک بیدارم کنه...

گنجیشکا جلسه گرفته بودن. رو سیم برق جلو خونمون چندتا گنجیشک نر سر یه ماده داشتن همدیگرو جر می دادن. بالشون رو بالا برده بودن و رو سیم برق بهم تنه می زدن و قدرتشون رو به رخ اون ضعیفه می کشیدن! "خاک تو سر بدبختتون بکنن! واسه یه ماده؟ دوتاییتون بیفتین روش تا...". چشمام رو بستم و یه نفس عمیق به عمق اقیانوس اطلس کشیدم! ریم داشت می پکید. دیگه نتونستم ...

برگشتم رو کاناپه دراز کشیدم که آروم آروم بیدار بشم. کنترل تلویزیون رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم. چشما...م... چشـ...مـ.... کانال دو بود. یه فیلم داشت. یهو هیجان زده شدم. تو بدنم یه موج راه افتاده بود که من رو می ترسوند. گفتم نکنه فشار خونم زده بالا و الان طوری می خواد بشه؟ یه موسیقی دلهره آور داشت. آروم آروم صحنه سیاه شد و تو یه لحظه دوباره اون صورت سفید با چشمای توخالیش ظاهر شد. زوزه می کشید و یهو داد می زد.

دستش رو گذاشت لبه تلویزیون. انگشتاش رو که خم کرد، انگشتاش از لبه تلویزیون زد بیرون. یهو از رو کاناپه با چشمای گرد شده پاشدم. باور کردنی نبود!  آروم آروم خودش رو کشید بیرون و پاش رو هم آورد داخل. دیگه پام رو حس نمی کردم. انگار تسلیم شده بودم. نفسام قطع شده بود. هر آن ممکن بود خودم رو خیس کنم. اومد نزدیک، بدنم دیگه شدیدا می لرزید. با دستاش گردنم رو گرفت. "نه دیگه خیلی مسخرست، این دیگه واقعا خوابه. داری خواب می بینی!". دهنش رو آورد طرف چشمم و آروم بازش کرد. دندونای تیز و سیاه دراکولایی با زبون له شده و بوی تعفنش رو آورد جلو چشمام! زبونش رو به چشمم چسبوند. "این واقعا یه خوابه!" گاز زد رو چشمم. حس کردم پلکم پاره شد. تیزی دندونش رو تو کره چشمم از بالا و پایین حس کردم. شروع کردم به فریاد زدن که شروع کرد به کشیدن چشمم. نعره می کشیدم... با یه حرکت سریع ازم فاصله گرفت. صورتم خنک شد. حس کردم یه مایع لزج صورتم رو داره می پوشونه. با چشم چپم دیدم که تخم چشمام لای دندوناش بود... داد و گریم قاطی بود... دندونش رو آروم فشار داد. چشمم تو دهنش پاره شد و یه مایع کرم رنگ لزج ازش آویزون شد...

چشما...م... چشـ...مـ.... چشمام رو باز کردم. قلبم تو حلقم می زد. هوا گرم شده بود. دوباره خوابم برده بود. با عجله کنترل تلویزیون رو از کنار کاناپه برداشتم و زدم شبکه tele text. دیدم ساعت شده 11 صبح! بازم نتونتستم  به موقع پاشم. حالم از خودم بهم می خوره! اصلا زورم به خودم نمی رسه! جنگ بی فایدست...

عرض 2 دقیقه لباسام رو پوشیدم. رفتم تو راهرو جلو آینه! نمی دونستم چرا هر روزی یه شکلیم؟ یه روز از خودم خوشم میاد... یه روز بدم میاد... اینم مثل هزار تا حدیث دیگه!...

رسیدم شرکت. اونجا ساعتی کار می کنم. شماره 6 رو تو آسانسور زدم و درش بسته شد. داشتم به کابلای آسانسور فکر می کردم و خبری که چند روز پیش خونده بودم. تو تهرون یه بچه بخاطر بی عقلی مادرش بین در گیر کرده بود و پرتاب شده بود پایین و مرده بود. گفتم اگه بیفتم سامسونتم رو می ذارم زیرم و می شینم روش. بعد به این فکر افتادم که کافی نیست و کمرم می شکنه و قطع نخاع می شم که آسانسور ایستاد. در، فسان فسان باز شد. اومدم بیرون. یه نگاه به چپ و راست کردم. هیچ کسی نبود. رفتم وسط راهرو به نرده ها تکیه زدم و به پایین نگاه کردم.

نگام به زمین دوخته شد. آدما از بالا شکل خاصی دارن. رومانتیکن! دلت واسشون می سوزه! دو تا دختر با کوله پشتی داشتن با یه پسر صحبت می کردن. به نظرم اومد خیلی حال می ده که یه بادکنک رو پر از آب بکنم و بندازم پایین! صحنه با حالی میشه... یه دفعه می گه بومپ و همه خیس میشن. تو دلم ذوق کردم. اونا حرکت کردن و از دید من خارج شدن... فشارم رو به نرده ها بیشتر کردم و کل وزنم رو انداختم روش! یعنی ممکن بود که از جا دربره و 6 طبقه سقوط کنم؟ کسی پایین نبود. زمین خالی شده بود. رنگ سفید کف پوش چشمام رو جادو کرد. دیگه پلک نمی زدم. نفسم در اوج آرامش بود و قلبم انگار که نمی زد. گوشام داغ شد. نگام به اون کف دوخته شده بود. قانون جاذبه نیوتون رو داشتم بیشتر از همیشه حس می کردم. یه صدایی شنیدم. بهم گفت بپر! فقط 2 ثانیه است، بعدش تمومه... همون مخدریه که می خوای. تصویر مامانم رو دیدم... باز صدا گفت یه لحظه است! ... تصویر استخر رو دیدم. مدتی قبل رفته بودم استخر. اونجا یه دایو 4 متری داشت. با دوستام رفتیم بالا. اونا می ترسیدن بپرن. من رفتم لب دایو. نگام به آب دوخته شد. قانون جاذبه نیوتون رو داشتم بیشتر از همیشه حس می کردم. صدایی شنیدم. بهم گفت بپر! فقط 2 ثانیه است و بعدش تمومه! یهو فکرم خالی شد. دیگه به هیچ چیز فکر نمی کردم. یه دفعه دیدم 2 متر زیر آبم و دماغ و دهنم پر آبه... یه صدایی اومد... علی! علی کجایی! ... یه لبخند عمیق بهش زدم و کلی تحویلش گرفتم. حس می کردم خونم مسمومه. برای اینکه اون نفهمه خرابم کلی آتیش ریختم تو صورت یخ زدم. راستی مزنه شیر یارانه ای چنده؟...

بعد از ظهر بود. خیلی خسته بودم. مرض خستگی گرفتم. نکنه پشه تسه تسه من رو زده؟ تو دبیرستان میگفتن اسید لاکتیک باعث خستگی میشه. ای بر پدر اسید لاکتیک... ای بر مادر اسید لاکتیک... مصریای باستان وقتی تو درمان یه نفر می موندن و دیگه هیچ راهی به ذهنشون نمی رسید. جمجمه مریض رو باز می کردن و منتظر می شدن تا گازهای سمی ازش خالی بشه. منم دلم می خواد کاسه سرم رو باز کنم و یه قالب یخ بذارم توش؛ یا اصلا پر از یخش کنم... این روش مصریا فوق العاده موثر بود. گاز سمی همیشه از سر مریضا می پرید. اونا می مردن... روحشون گاز سمی بود!...

فردوسی! ... فردوسی!... سوار تاکسی شدم. رانندش یه پیرمرد عجیب بود. سبیل بزرگ مثلثی با یه صورت صاف وصیقل که همچین با تیغ زده بودش که مورچه روش بکس و باد می کرد. سبیلای ناصرالدین شاهی! با زاویه نود درجه نشسته بود. صدای مردونه عجیبی داشت که من رو گرفت با یه لهجه غلیظ داش مشدیه دل چسب نمی دونم کجایی؟!... چنان محکم حرف می زد که حس کردم 1000 سال به عقب برگشتم! اون موقعی که مردها مرد بودن و زنا زن!

/ 4 نظر / 67 بازدید
وانیا

والا چی بگم بازم مثل اون دفعه که قسمت اول رو خوندم سر درد شدم به تصاویریشم که میترسم نگاه کنم عمدا آدمو اذیت میکنی!!! راستش تو یه جاهای خیلی سریع گفتی و گذشتی ازش زیاد مفهوم نیست چی میخوای بگی مثل جریان استخر فقط عاشق این تیکه هام که پرت وپلا میگی اما میزنی به هدف!! مثل این جمله ها : حس کردم 1000 سال به عقب برگشتم! اون موقعی که مردها مرد بودن و زنا زن! برای اینکه اون نفهمه خرابم کلی آتیش ریختم تو صورت یخ زدم. راستی مزنه شیر یارانه ای چنده؟... گاز سمی همیشه از سر مریضا می پرید. اونا می مردن... روحشون گاز سمی بود!... تاثیر گذار بود منتظر ادامه میمونم موفق باشی

فرناز

سلام. این معجون سحر آموز شما چه کارا که نمی کنه. از کجا می شه گیرش آورد؟ واسه تنوع تو زندگی لازمه. البته اگه آدم شجاع باشه.