http://files.myopera.com/tq4cmb/files/negah-e-man.jpg

 معجون سحرآمیز

قسمت اول

معجون عجیبی بود. خمیر سورمه ای و سیاه. انگار که توش کرما می لولیدند... اومدش! داشت می خندید. خشک مسخره! دندوناش به شکل مصنوعی پیدا بودند و التماس می کردند که خنده است. اصلا خودش هم مثل مجسمه شده بود. مجسمه که نه! مثل این کارتونای زنده ای شده بود که چینیا با آدمکای مقوایی می سازند. هی لی لی می رفت سمت چپ هی میومد راست. هیچ صدایی نمیومد! فقط تصویر بود. یه دفه سرعت حرکتش بیشتر شد... سرم شروع کرد به درد گرفتن و آخرش با یه کسالت وحشتناک از خواب پریدم. تو گلوم و سقف دهنم احساس خاصی داشتم. مغزم داشت چلونده می شد.

پتومو زدم کنار. بدنم خشک شده بود. فکر کنم به خاطر باد پنکه بود که از شب تا صبح بهم می زد. یه دهن دره رفتم تا عمق مرکز کره زمین! نزدیک بود لبام جر بخوره. با دستام بازوهای خودمو گرفته بودم و فشار می دادم و از بالا به پایین می مالیدم و از پایین به بالا. آخه چرا بیدار شده بودم؟ تحمل آدم تو خواب خیلی بیشتره. هرچیه آدم تو خواب هیچ شخصیتی نداره! اصلا نمی دونه کیه و نمی دونه بقیه کین!؟ لختی و عین خیالت نیست! گاهی هم بقیه لختن و بازم عین خیالت نیست! گاهی هم هست اما نمی دونی چرا اونجوریه! گاهی هم تو خواب بهت اساسی حال می دن و واست حوری و غلمان می فرسن! وای به روزی که عوضی جای حوری برات غلمان بیارن! ای شانسه کیـ... سرم! می دونم که میگرنی نیستم پس خودش خوب میشه! ... کور خوندی یه توموره! یه تومور که خودت تو ذهنت درسش کردی! خودت می خواستی که بگیریش و حالا گرفتی... یه تکنیک خودکشی از نفرته! با خودکشی با تفنگُ اینا فرق داره! نفرتت رو جمع می کنی وسط مغزت و تومورو می سازی. اونم کار تو رو می سازه! خودکشی بزدلاست که نبرنشون جهنم!...

سرم رو گردوندم طرف در. دری که به هیچ کجا باز میشه. هنوز آفتاب نزده بود. صدای اذون مسجد محلمون از زیر آب میومد. موجای صداش رو می دیدم. صداشو همیشه دوست داشتم. یه موسیقی خاص داره. پا شدم و سرم رو محکم تکون دادم. تو مغزم خون دوید! رفتم پای در اتاق تا برم بیرون. همیشه فکر می کنم بالاخره یه دفعه وقتی این در رو باز می کنم پشتش یه موجود زشت با صورت سفید و حدقه های خالی و سیاه منتظرم وایساده. در رو باز کردم؛ ایندفه هم نیومده بود. رفتم تا آشپزخونه تاریک تا از لوله آب بخورم. هات داگ دیشب حسابی آب بدنم رو کشیده بود. زبونم انگار یه تکه چوبه...

همون طور که شیشیه بالای آشپزخونه رو چک می کردم که اجنه و اشباح سفید غافلگیرم نکنند دارم آب می خورم. صدای آب که تو دستشویی می ریزه تو سکوت شب تنم رو می لرزوند. آب رو خوردم و تند تند رفتم سمت اتاقم. دم در مونده بودم که چراغ رو خاموش کنم یا با چراغ روشن بخوابم؟ رفتم اول چراغ خوابم رو روشن کردم، بعدش چراغ اتاقم رو خاموش کردم.کنار تختم یه شیشه آب بود که دیشب گذاشته بودم بالا سرم اما یادم رفته بود. موبایلم هم بالای تخت بود. کوکش کرده بودم رو 5 تا ساعت با اختلافای ربع ساعته! اولش 8 بعد 8:15 بعد 8:30...، زنگ بزنه تا بالاخره از خواب بیدار بشم. دلم می خواست با یکی حرف بزنم اما تختم یه نفره بود. اگه دو نفره بود لابد نفر دومی هم بود! با شست پام پنکه رو روشن کردم. لالایی می گفت و آروم از پا تا سر و سر تا پام رو ناز می کرد. بادش مثل یه ماساژور برقی بدن رو اسکن میکنه. بدنم سنگین شده بود. عین معتادا. عین اون موقع ها که آرام بخش می خوردم. اون موقع تو خواب کابوس و چرندیات می دیدم، تو بیداری خواب. یه دفه از بالای کمدم صدای تق اومد! چی می تونه باشه؟ اهمیتی نداره هر از چند ساعتی یه نقطه از خونه ما میگه تق هیچوقتم نمی فهمم چرا؟ دبیرستانی که بودم فکر می کردم آثار انبساط انقباضه یهو باعث یه جابجایی میشه! شایدم درست بوده شایدم نه! الان یه سری نظریه های دیگه دارم!

-          غاررر غارررررر...

خیلی به موقع بود. میزانسنم فقط همین صدا رو کم داشت. چه جالب گاهی همه چیز جوره. خودم رو محکم ول کردم رو تخت. مثل همیشه سرم به فاصله یک سانتی لبه تخت محکم خورد تو بالش. از ضربش سینم حال اومد. مثل مسیح به صلیب کشیده شده به تخت کشیده شده بودم. دستا باز سر به بالا و پاها نیمه بسته، نیمه باز. پنکه هم داشت اسکنم می کرد. طفلی مونسمه صداش لالاییمه و نازمم که می کشه و می خره... تو اون لحظه ها به هیچ چیزی فکر نمی کردم. مغز خاموش. یهو دست چپم سر خود رفت پایین تخت. بدون اینکه صلیبم رو تخت بهم بخوره موبایل رو برداشت و آورد. الان دو سه هفته از آخرین تلفنش می گذشت. رفتم تو قسمت received call که اسمش رو که به من زنگ زده پیدا کنم. نبود... هرچی بالا پایین کردم نبود. تا دیروز بود اما رضا چند بار بهم زنگ زده بود و باعث شده بود اسم اون پاک بشه. رفتم تو missed call و هی بالا و پایین کردم. قلبم رو داشتم تو حلقم حس می کردم. بالاخره به اسمش رسیدم! هنوز یه اثر و یه نشونه ازش داشتم! گفتم بهش sms بزنم. ساعت بدی بود، نمی شد. گفتم یه sms می زنم که

:salam

bashe esme ketaba ro vasam sm kon.

tnx

اینطوری اون فکر می کنه من sms رو اشتباهی واسش زدم. اینطوری یادم میفته... خوب بیفته! می خوای چی بشه؟ اگه چیزی می خواست بشه باید قبلا که همدیگرو می دیدیم می شد نه الان که دو سه هفته هم هست که از هم بی خبریم... اصلا... اصلا... سرم منقبض شد. الان بود که بترکم. یه نفس عمیق زدم و موبایل رو گذاشتم لب تخت...

http://www.shakefire.com/frivolous/nightmare1.jpg

... خودتی! عصبانی شدم. پاشدم رفتم طرف در. دوباره درو آروم باز کردم. چسبیده به در یه آدم با لباسای سیاه آویزون و صورت سفید پشت در چسبیده بود! حدقه چشماش خالی بود و نفسش رو، رو صورتم حس کردم. یخ زده بودم، صدامم در نمیومد. سعی می کردم داد بزنم اما نمی شد! دستای سفیدش رو درآورد. خودتی! چراغ لرزید. اونم ته راهرو خونه ما بود! داشت می خندید. احساس بدی بود. به خودم نگاه کردم دیدم لختم! چرا؟ از استرس داشتم دیوونه می شدم... کجا یه دست لباسه؟ اومد جلو. دندوناش دراز شده بود صورتشم سفید و حدقش تو خالی. قلبم این دفه داشت تو دهنم می زد. دهنش رو باز کرد داد بزنه! بدنم لرزید و ... صدای موبایلم میومد. قلبم تند می زد و نفسم محکم و کند شده بود. زنگ اول موبایلمه. حوصله نداشتم قطش کردم تا ربع ساعت دیگه دوباره با زنگ بعدی بیدار بشم....

 ادامه داشتم...

/ 1 نظر / 15 بازدید