sljr10.jpg

 

متولد ماه مهر

شرمنده همه دوستان گل... تو این روزا انقدر گرفتارم و انقدر حرف دارم واسه زدن که تا میام حرف بزنم فکم قفل میشه! نمی دونم از کجا... می خواستم از خودم بگم و اینکه وبلاگم 3 سالش شده! یا اینکه 5 مهر تولدمه و یه سال به سالای عمرم اضافه شده و... اما دیدم سالگرد جنگه! یه جنگ هشت ساله! هشت سال... خیلیا ازش می گن! کلی افسانه که باور کردنش سخته!  من وقتی به دنیا اومدم 2 سال از جنگ می گذشت. خاطرات خیلی کمی از اوایلش دارم اما وسط و آخرش رو یادمه. خاطراتی از یه مرد سبیلوی اخمو که تو مهدکودک براش شعر ساخته بودیم. یادمه مثلا یکی از بچه ها به بغل دستیش می گفت: خر!! همینکه می دید بغل دستیه عصبانی شده و الانه که خین و خین ریزی بشه، تند تند می گفت: صـــــدام! و قضیه فیصله... سبیلوی اخمو که می خواست ظرف یک هفته بیاد تهران! می خواست از رو این همه تاریخ رد بشه تا برسه به اونجا! خیلی احمق بود نه؟ چند هزار سال تمدن کارون و کرمانشاه و ایلام و همدان و ... از کدوم بگم... به اندازه کافی تو هر کدوم از این شهرا سنگ نوشته های باستانی ما بود که اگه عراقیه پاش به اونجا برسه کپ کنه و کف مرگ بشه! منم داریوش فرزند....

 ما تو خونمون یه زیر زمین زده بودیم که اون موقعا بهش می گفتیم سنگر! تا آژیر می زد مامانم در کوچه رو باز می کرد و همه همسایه ها می ریختن تو خونمون! یه بار زن همسایمون از ترسش حوله کرده بود سرش! یه بارم یه همسایمون که آخوند بود تو کوچه گم شد! بعدش فهمیدیم که تو تاریکی افتاده تو جوب پر آب و داشته غرق می شده و روش نشده بیاد تو سنگر. داستانی بود. من که بچه بودم کلی حال می کردم! یه بار یادمه تو خونه بودم که هواپیمای عراقی رو تو ارتفاع 100 متری دیدم... انقده قشنگ بود که نگو. داشتم حال می کردم که نمی دونم چرا مامانم وحشت زده منو زد زیر بغلش و برد تو زیر زمین. چند ثانیه بعدم صدای یه انفجار اومد و تمام خونمون لرزید. خواهرم شرطی شده بود با آژیر اول می رفت تو زیر زمین و با دومی می رفت بالا! هر کاریش می کردیم که بابا یه دقیقه بیشین به خرجش نمی رفت! آخه تو زیر زمین تلویزیون بود و وقتی می رفتیم پایین دیگه بالا نمیومدیم...

هی فلانی داشتم می گفتم: عمو صدام که می دید ایران در هم بر همه و تا حکومت جدید جا بیفته ارتش تعطیله حمله کرد! می گفت سهم ما از اروند رود کمه اما می خواست تهرانو بگیره!؟ به اونور خاکریزا که عمو صدام و بچه هاش بودن کاری ندارم. به بچه های خرمشهری که وسط بازی وسطوشون (=وسطی) خمپاره خورد به عشقایی که پرپر شد به آدمایی که صبح رفتن و هیچوقت به خونه برنگشتن، به فریاد و ترس دختربچه کوچیکی که می خواست بره مدرسه، به... به ... به.... به آوارگی به دزدی به نامردی به تجاوز به وحشی گری به...... به این همه جوونی که می تونستن انرژیشون رو واسه پیشرفت ایران بذارن، به اون همه مادری که داغ بچه هاشونو دیدن، به اونهمه چشمی که شب و روز منتظر بود تا خبر بدی از باباش برسه... به اونهمه اضطراب و .... از همه بیشتر به بمبای ساعتی عمو صدام فکر می کنم! بمبای ساعتی که تو تن ایرانیا کار گذاشته و هر از مدتی یکیش منفجر میشه! می گن یکی دیگه هم شهید شد! آخه مگه میشه؟ 17 ساله که جنگ تموم شده! بمبای ساعتی شیمیایی!

تازگیا عکس شهیدا رو که می بینم وایمیسم! با خودم می گم: این مادرش  کیه؟ الان کجاست؟ زنش؟ عاشق کی بوده؟ با کی دعوا کرده؟ قبل از اینکه جنگ بشه می خواسته چه کاره بشه؟ چه غذایی دوست داشته؟ از بچگیش تو نخ کدوم دختر همسایه یا فامیل بوده؟ و ... بعد به خودم می گم: تو کی هستی؟ الان بزرگ شدی، با همه خیالاتی که شاید قبل از جنگ، تو مغز اونا هم می گذشته! حالا می خوای چه کار کنی؟ چند هزار ساله که آبا و اجدادت با چنگ و دندون جنگیدن تا امروز این ایران به دستت برسه!  می خوای برای آینده چی باقی بذاری؟؟ یه صدایی تو مغزم میگه....

بی ربط ۱: امروز من پامو تو این دنیای مه آلود گذاشتم، متولد 5 مهر این کوچولو منم تو ۶ ماهگی! 11.gif موش بخوردم! 04.gif( فیلم متولد ماه مهر رو واسه من ساختن)...

بی ربط ۲: وبلاگم 3 ساله شد. نمی دونم چرا وبلاگ زدم؟ شاید چون اینو یه جور کلاس گذاشتن می دونستم! اما حالا بخشی از زندگیم شده!13.gif

بی ربط ۳: کارایی که تو این مدت کردم و روبات سرباز (آدمکش17.gif) رو که ساختم  به زودی میذارم تا دیگه جرات اومدن به این وبلاگ رو نداشته باشین16.gif 

 

لحظه ها رو دریابین قبل از اینکه به گذشته ملحق بشن!

me.jpg

/ 54 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهناز

کاش ميشد خنديد... حرفها را سنجيد لحظه ها را بوييد صورتکهاي خيالي را لمس کرد احساس کرد ساعتکهاي شتاب عمر را زير بالشتک پَر مچاله کرد

مهناز

سلام مهدی جون تو هم که انگاری نيستی چرا همه دارن ميرن يه سر بهم بزن و يه خبری از خودت بده حتما شاد باشی بای

تينا و اهورا

سلام مهدی جان ممنون بابات لينک چشم حتما خبرت می کنم به زودی بدرود

نرگس

نيستی؟! بی معرفت ديگه دوست من نيستي که جوابم ندادی بای

شيطونک

سلام داداش مهدی نگرانتم تو رو خدا يه خبری بده

تينا و اهورا

((آشنای من)) آشنای من در کوچه باغ دلم پیچیده بوی تو ای آشنای من تنها بیا و حال مرا بپرس تنها بیا سلام مهربون باز از شوق دلتنگی قلم زدم خوشحال ميشيم پيشم بيايی اگه آپ و نديدی کنترل + اف۵ بزن ممنون بدرود

نرگس شقايق قاصدک

درود همسايه تولد خودتون و بلاگتون مبارک شاد و پيروز باشيد در پناه مهر

نرگس

سلام ممنونم که سر زدید و نظر قشنگتان را دادید نمی خوام خودتون را اذیت کنید اگر نمی تونید اشکال نداره سر نزنید هر وقت وقت کردید بیاید اره ادرسهای جدید دارم که الان با این ادرس نظر دادم یا حق

فاطمه اختصاری

سلام. با مطلبی تحت عنوان « ترفند های زبانی در غزل پست مدرن ( بخش اول : در واحد واج )» و یک شعر به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما ...