سوالات بچه ها سووالات ممنوعه

حوصله ام سر رفته و می خوام بنویسم اصلا نمی دونم می خوام چی بگم فقط کلماتی رو که توی ذهنم ظاهر می شن تایپ می کنم. شاید اگه کمکم کنید و شما هم نظراتتون رو بگین به جاهای خوبی برسیم.......

در اندرون من خسته دل ندانم کیست     

 که من خموشم او در فغان و در غوغاست

دقیقا تمام سووالاتی را که بچه ها می پرسند مهمترین سووالات هستند

. همان سوالاتی که در بزرگسالان ممنوعه شمرده می شود و همان سووالاتی که اغلب تا پایان عمر بی پاسخ میمانند.اینکه ما کی هستیم از کجا می آییم به کجا می رویم و اصلا چرا اومدیم؟ چرا باید یکسری رفتارها را فارغ از اینکه مفهوم باشند و یا نباشند تکرار کنیم تا به سعادت برسیم و اصلا این سعادت چیه؟ و کجاست؟

توی همین چند صباحی که از خدا عمر گرفتم آدمهای مسن زیادی رو دیدم که هنوز با این سووالهاشون باقی موندن و جالبه با ظاهر کاملا مطمئنشون در واقع هیچ پاسخی هم برای سووالهاشون ندارن

. اونا بیشتر به حقایق قلبی معتقند و چون می دونن با عقل نمی شه به این سووالها پاسخ داد روی به باورهای هزاران ساله اجداد بشر آورده اند. اعمال خوب رو توجیه می کنن چون انسان رو به بهشت می بره و اعمال بد رو نکوهش می کنن چون انسان رو به جهنم می بره. اتفاقا قشر وسیعی از این گونه معتقدین برای انجام اعمال هوسناک خود فن بدل می زنن و رفتار نکوهیده ای رو نیکو می گردانند. مثلا در معاملات وقتی شرع رو مانع رسیدن خودشون به ثروت بیشتر می بینند با بازی با کلمات شرع (یا هر نوع قانونی) کاری می کنند که خواسته اونها برآورده بشه. حتی خیلی وقتها برای رسیدن به امیال جنسی شون به انواع و اقسام بازیها دست می آویزند. به این عمل استفاده ابزاری از یک قانون می گویند. در این حالت شما قانونی را در ظاهر نقض نمی کنید اما روح ان را به سخره گرفته و به صلیب می کشید.

زیاد نگران نباشید اگر چند صفحه ای از تاریخ هر نقطه گیتی را ورق بزنید همواره چنین بوده و می باشد و شاید هم خواهد بود

. دلیلی که هر از چندی کسی از جایی بلند شده و دعوی پیغمبری و یا روشنگری و یا هر چیز دیگه ای کرده دقیقا همین بوده. يعنی دين قبلی دچار چنان انحرافی می شده که تنها را باقيمانده ظهور شريعتی جديد می بوده است. 

مردم چنان با قوانین رفتار می کردند که نهایتا تمام تجاوزات آنها به بقیه را قانونی جلوه دهند

. همین الان هم همین طور است. آمریکا برای برقراری دموکراسی در عراق به آنجا حمله می کند اما هرجایی که رای مردم عراق را برنتابد می گوید آنها نمی فهمند، هنوز به رای این مردم اعتمادی نیست و ....

همین بوده که هر از چندی پیامبر و یا پیامبرگونه ای ( منظور از پيامبر گونه رهبران فکری هستند که مدعی پيامبری از سوی خدا نبوده اند. نظير بودا و ارسطو و ...) می آمده و قوانین اجتماعی جدیدی بنا می کرده است

. همواره و ضرورتا این قوانین اجتماعی بر علیه منافع اقشار ثروتمند و زورمند جامعه بوده است. سپس اقشار ضعیف استثمار شده که بسیار بیشتر از طبقات مرفه بوده اند حول پیامبر جمع شده سر به شورش می گذاشتند و قوانین جامعه را باطل و قوانین و یا شرع جدید را جایگزین قانون قبلی می کرده اند. در این زمان برای اقشار پرتوان پیشین دو اتفاق می افتاده است. شما به خوبی می توانید حضور تمامی پیامبران و پیامبرگونه ها را در شرایط بحرانی هر تمدنی ملاحظه کنید. چانکه مدعیان نبوت اگر در زمان رفاه و آسایش تمدن و قانونمندی آن ظاهر می شدند نه پیرو چندانی می یافتند و نه نظمی جدید برپا می کرده اند. مثلا نوح در اوج بت و خرافه پرستی ابراهیم بازهم در اوج بت و خرافه پرستی موسی در اوج استثمار قوم خویش عیسی در اوج بت و خرافه پرستی رم و انحراف علمای یهود از مفاهیم موسی ، محمد باز در اوج بت و خرافه پرستی قوم خویش ، زرتشت در اوج خرافه پرتی و موهوم پرستی ایرانیان ، مزدک و مانی در اوج تجاوز علمای زرتشت به مردم و حکومت مذهبی ساسانيان و ... ظهور یافتند. از طرفی با یک مقایسه می بینیم که در جامعه پيشرفته تر ایرانی و یونانی و رمی مدعیان رسالت الهی ظاهر نمی شوند بلکه اندیشمندانی با دیدگاههای اجتماعی متفاوت (غالبا فلاسفه نظير ارسطو و افلاطون و... در يونان و کنفسيوس و بودا و .... در شرق) ظهور می یابند در حالیکه در ديگر جوامع مدعیان رسالت الهی و نمایندگان خدا ظاهر می شوند. مثلا قوم بنی اسرائیل همواره مدعی حضور پیامبرانی از سوی خدا برای خود بوده است.

     قومی که خود را برگزيده ((یهوه)) می دانند . آیا واقعا بنی اسرائیل عزیز دردانه خدا هستند که دائم پیامبری بین آنها می رود در حالیکه بقیه به حال خود رها شده اند و پيامبری ندارند؟

به بحث اصلی برگردیم

. رسیدیم به آنجایی که دین جدید قدرت گرفته و تومار همه را درهم می پیچد. گفتیم برای قدرتمندان پیشین دو اتفاق می افتاده ، اول برای گروهی که فاقد هوش و سیاست بودند و قصد حفظ تاج و تخت را به سیاق قدیم دارند. اینها ابتدا سر به فغان آورده و فریاد می زنند که این پیامبر(گونه) دروغگو ست، دیوانه است ، کافر است و .... چنانکه به این دلیل علمای یهود مسیح را بر صلیب کشیدند. این طیف از قدرتمندان به سرعت با کاهنان دین قبلی متحد شده و با مفاهیمی چون کفر، ارتداد و دروغگویی و ... طرفداران پیامبر(گونه) جدید را تحت فشار و یا حتی کشتار قرار می دادند. اغلب این رفتارها پیروان دین جدید را افزایش می دهد و شرایط را برای این زورمندان بدتر از گذشته می گرداند. بسیاری از اینگونه افراد بعد از غالب شدن دین جدید محاکمه و اعدام می شدند و یا در جنگها کشته می شدند و یا ترور می شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح داده آواره می شدند. مانند ابوجهل که او را می توان از این طیف به شمار آورد.

طیف دوم زورمندان طیف باهوش و با سیاست آنهاست

. اینان با هر دو طرف جدید و قدیم ارتباط برقرار کرده و مدعی میانجی گری می شوند . بدین وسیله قدرت برای آنها فراهم می شود که در صورت پیروزی هر جریان با او هم پیمانه شوند. این افراد تعصبی به حفظ مذهب نداشته و تنها می خواهند قدرتشان را حفظ کنند. برای ابوسفیان مهم نیست که مردم چه بپرستند ، او تنها می خواهد قدرت حاکمه باشد. این جریان دوم جریان بسیار خطرناکی بوده که همواره پیامبر(گونه) ها را دچار زحمت و نهایتا شکست رسالتشان می کرده است. این زورمندان باهوش پس از مطمئن شدن از قدرت دین جدید به دین جدید درآمده و حتی در مقابل همفکران پیشین خود می ایستند و آنها را نابود می کنند و نهایتا قدرت را به دست می گیرند . چنانکه پس از مرگ محمد ابوسفیان و فرزندان او شارع و حاکم دین محمد شدند!!!

این اتفاق خاص اسلام نیست

. اگر صفحات تاریخ را ورق بزنید همواره چنین رخدادهایی پیرامون کلیه تمدنها رخ داده است. این زورمندان سیاستمدار نهایتا قدرت را به خود منتقل کرده و چون باور مردم به دین جدید درآمده با حفظ ظاهر دین عملا آنرا به دوران پیشین (جاهلیت) باز میگردانند. و چنین بوده که هر از چندی هر دینی به ضد خود تبدیل می شده و مبدل به افیون توده ها می گردیده است! توجه به این نکته ضروری است که پیامبران همواره جهت عدالت و رفاه بشر سر بلند کرده و شریعتی نو به ارمغان آورده اند اما، این دینها پس از چندی توسط هیات حاکمه به افیون توده ها و ابزار استحمار و استثمار آنها بدل می گردیده است. از اینرو بر خلاف اینکه مارکس دین را افیون توده ها می خواند و پیامبران را دوست زورمندان می نامد ، دین احیاگر توده ها و پیامبران انقلابی های دوست مردم بوده اند که در این را حتی به صلیب کشیده شده اند. اما دین همواره جهت حفظ هیات حاکمه به افیون توده ها مبدل می شده است. چنانکه بنی امیه در تاریخ با نشر افکار جبرگرایانه به مردم چنین تلقین می کردند که ما حاکم شما هستیم چون خداوند چنین خواسته و شما هم باید فرمان خدا را بپذیرید و الا دشمن خدایید. آنها با این استدلال ساده مردم بدبخت را سرجای خود می نشاندند. مردم هم از ترس اینکه مبادا واقعا اراده خدا بر حکمرانی بنی امیه بوده است ناچار نه تنها سکوت می کردند بلکه به استخدام این رژیم جهت حفظ آن در می آمدند. این چنین است که دین احیاگر به افیون توده ها مبدل می گردد. در مقابله با این مشکل مسلمانان دچار مشکل بسیاری می شدند. اهل تسنن که نبوت را خاتمه یافته می دانستند عملا دیگر نمی توانستند معتقد به حضور پیامبری جدید و رهایی دوباره باشند. در این شیعیان شکل می گیرند که با اعتقاد به امامت عملا پیامبری را به گونه ای جدید ادامه داده و راه ظهور شریعت جدید و رهایی دوباره را برای خود فراهم می کنند. حتی جایی که این امات پایان می گیرد امام آخر غایب شده و عمر جاودان می یابد تا همواره بعنوان امیدی برای بازگشت و راه حل جدیدی باشد حتی اگر نسلها از پی هم در ناامیدی و ظلم جور بنی عباس و مغول وتاتار و صفویه و هر پادشاه دیگر بمیرند و آن  امام (پیامبرگونه) هنوز نیاید.

اينچنين بود که نبوت تجديد می گشت تا دوباره روحی نو در بشر دميده گردد اما نياز به تجديد نبوت تا چه زمانی است؟ تا زمانی که يک اثر جاويد برای تمام زمانها به دست بشر برسد و در آن تحريف و خللی وارد نگردد. در اينصورت نبوت پايان می پذيرد و آن اثر جاويد در طول زمان برای انسان باقی می ماند. چنين اثری تنها می تواند از جنس يک کتاب خاص و فوق العاده باشد که در طول زمان اثر و جلوه خود را از دست ندهد. چنين بود که زمانی که انسان توانست کتاب را حفظ کند و تحريفی در آن رخ نداد ( در مقابل ۴ نسخه انجيل چندين نسخه اوستا و کتاب متناقض و درهم گره خورده تورات قرآن تنها کتابی است با يک نسخه منحصر بفرد) ديگر نبوت پايان يافت و تکرار نشد. از اين پس انسان ماند و خدا و کتاب و آينده!

 تمام سوالات کودکيمون تو چند بيت زير توسط مولوی خلاصه شده و جواب داده شده:

سوال:

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم       که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود           

 به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

جواب:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک       

 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 ادامه دارد....
/ 1 نظر / 6 بازدید
ali

خیلی جالب بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!