Limelight_456_big.jpg

روشنایی های صحنه

LIME LIGHT

قسمت یکم

 هنری شدیم اینرو در کردیم... می گویند خشم و عشق ریشه های هنر و شعرند. خشم و عشق اوج احساس درون است که به شکل هنر برون می افتد، رنگی بر کاغذ. قصد بررسی فضایی فیلم را ندارم اما معتقدم ریشه یک هنر ریشه در اعماق ناخودآگاه انسان دارد. یک رویای به تمام معنا در بیداری است و از اینرو همچون یک رویا مبهم است. گاهی خود هنرمند هم (نه هر فیلمسازی) نمی داند که مسیر به کجا می رود و از همینروست که یک اثر هنری گاهی همراه با برداشتهای متفاوت و حتی متضاد است. هنرمند در خلسه ای چون خواب با رویایی گنگ پیش می رود و دست آخر پای اثری می نشیند که خود هم دقیق نمی داند چرا اینطوری است! از این حیث آثار هنری را می توان همچون خواب مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و حالات وحی صاحب اثر را درک کرد. در یک اثر هنری کاراکترها می توانند اجزای درون ناخودآگاه هنرمند باشند که در غالب زنان و مردان به ایفای نقش خود می پردازند.

فیلم lime light که به روشنایی های صحنه ترجمه شده را دیدم. فیلم جالبی بود. یک درام تمام عیار از یک کمدین مشهور، چارلی چاپلین! داستانی غریب و تکان دهنده.

خیلی از منتقدها این فیلم را شکواییه چاپلین و مرثیه او به سینمای مدرن  خواندند و آن را ناشی از احساسات نوستالژیک کهنه مرد پانتومیم دانسته اند. مرثیه ای بر هنر اصیل (از نظر چاپلین) که عمرش را داده است به ما! البته من این نظر را رد نمی کنم و حتی یه شاهد هم برایش دارم  و آنهم اینکه چاپلین چندین سال در مقابل صدا در سینما سکوت کرد و صامت گفت! بالاخره پس از چند سال از سخنگو شدن سینما بود که در فیلم Modern Age (عصر جدید) مردم در سکانس آخر فیلم صدای چاپلین را با اون آهنگ معروفش و درحالیکه با اسکیتش می رقصید شنیدند. این اصرار چاپلین بر سکوت از علاقه اون به سینمای پانتومیم ناشی می شد. البته سرانجام چاپلین هم حرفهای بسیاری برای زدن به یاد آورد کرد که شخصیت چاپلین، منظورم همون شیطون عصا به دست و کلاه به سر، را در آرشیو سینما به خاک سپرد. اتفاقا شخصیت فیلسوف و سخنگوی چاپلین از اینجا شروع میشه و تازه می فهمیم که اون چشه! جالبه که تلویزیون ایران این بخش از زندگی و فیلمای چاپلین را ظاهرا برای همیشه بایگانی کرده و اکثر مردم تصوری از چاپلین وراج و بی کلاه و عصا را ندارند.

                                                Freud.jpg

Lime light بیش از اینکه مرثیه شخصی چاپلین به هنر پانتومیم و دوراندازی پیش کسوتان هنر و شیووع ابتذال باشد، مرثیه پیری است بر جوانی، ناتوانی بر توانایی و غروب بر طلوع. داستان تکراری دورانداختن بزرگان و مرگ. این فیلم مرثیه جوانی است. روزهای غرور و تعصب، روزهای افتخار، روزهای سرکشی. داستان پیر مردی که روحش همان سرکشی های 18 سالگی دارد اما در بدنی پیر 70 ساله اسیر شده. داستان اسارت انسان در بدن. داستان پایان ریاست رییس گله شیرها بر شیرها. داستان مرگ. آنچه از او دیده می شود بدن پیر و فرتوت اوست که روح جوان و پر خواهش او را مدفون ساخته و مکتوم می کند. داستان یک زندگی که بیش از حد طولانی است. داستان عمری که بیش از توان انسان طول می کشد. شاید 40 عمر خوبی بود برای رفتن، اما 70 چه؟ چه کند آدمی که می خواهد و نمی دهندش و می جوید و نیست؟ چه حاصل از اضافه عمر؟ آیا ترس از مرگ ارزش بیش از توان خود زیستن را دارد؟

 

                                                       charlieclairezx.jpg

قصه روندی کاملا خطی دارد. چارلی چاپلین پیرمردی دایم الخمر است به نام کلاویر که در جوانی کمدین مشهوری بوده و حال در یک مهمانخانه زندگی محقری دارد. یک روز در حال مستی به طور کاملا اتفاقی دختر جوانی را که با گاز خودکشی کرده نجات می دهد و مجبور به نگهداری از او می شود. این دختر زیبا از قضا یک بالرین است که توان راه رفتن را از دست داده و هیچ رقمه به کلاویر پیر نمی آید. کلاویر از دختر که در اثر یک شوک عصبی فلج شده مراقبت می کند. حضور دختر الکل را از او دور می سازد و رویای بازگشت به صحنه را در او که بازیگری بازنشسته است باز می پروراند. در بازگشت به صحنه با شکست مواجه می شود و با ناامیدی خود را می بازد. دختر که از ناامیدی او شوکه شده شروع به تهییج کلاویر می کند که در همین حین خود را ایستاده می یابد و معلولیتش پایان می یابد.

                                                     3347773.jpg%3Fv%3D1%26c%3DViewImages%26k%3D2%26d%3D5EA23F8481D3F16FE92D43BB61A67C2DA55A1E4F32AD3138

ضعف کلاویر (چاپلین) که معلم اخلاق دختر است و او را در دست زدن به خودکشی تمسخر کرده است در پذیرش شکست، حاکی از بی پایگی و شکنندگی عقایدش می کند. اینجاست که می بینیم کلاویر (چاپلین) که در سکانسی از حضور عشق در کرم و زنبور برای دخترک خوانده است و از اراده و خواست هستی بر خوشبختی انسانها، در واقع با خود مشاجره می کرده است و دخترک جوان درون خود را التیام می داده است. او حکم انسان پوچ بی اعتقادی دارد که نمی خواهد راز ناامید کننده اش را با کسی قسمت کند. او ترجیح می دهد به دختر از دنیای پریان و عاشقان دیوانه بگوید تا از بازار دنیا! گرچه خود با نگاه غریبی دروغها را می داند. دخترک روح جوان اسیر چاپلین در تن پیر رنجور فرمان نبر اوست که آروزی پروازش در پاهای ناتوانش به زنجیر درآمده.

 

                                                         limelight2.jpg

 

چاپلین به طور قابل ملاحظه ای در این فیلم به روانشناسی مدرن توجه می کند. دو سه بار نام دکتر فروید پدر روانشناسی مدرن را می برد که از آگاهی او بر روان خود – و نه تسلط بر آن – حکایت دارد. او در دو صحنه  از فیلم آرزوها و آمال خود را در رویاهای شبانه اش می بیند، بیماری روانی دختر را که موجب از کارافتادنش شده است را با شوک و کلام درمان می کند و حتی علت جدایی دختر از بالرینها را برایش در ناخودآگاه وی ریشه یابی می کند. دنیای چاپلین دنیای پر از تناقض است. پر از خواهش و عشق و پر از شک و پوچی. معلم اخلاق کاملی که خود به هیچ چیز باور ندارد و بیشتر به یک شاعر می ماند تا به یک عاقل. در سکانس آخر و ثانیه هایی پیش از مرگ از معمای عجیب عشق و عقل و سرگردانی در آن می گوید. شاید این فیلم در اوج خودآگاهی چاپلین نسبت به ناخودآگاهش، ساخته شده است. خودآگاهی همواره با احساس ترس و ناامنی و تنهایی اجین است و آدم خودآگاه خدایی خارج از خود ندارد!

                                                  Annex%2520-%2520Chaplin,%2520Charlie%2520(Limelight)_01.jpg

 پس از بهبود، دختر تصمیم می گیرد که به رقص بازگردد. در همین حال او عاشق کلاویر پیر هم شده و خواستار ازدواج با پیرمرد است. پیرمردی که از ته دل خواهش آغوش او دارد اما غرور درونش نمی گذارد چه آنکه خواست دختر رنگ و بوی ترحم دارد و از طرفی در تناقض عشق دختر زیبارو اسیر شده است. عشق تملک دختر را می خواهد و عقل می گوید عشق تو جوانی و خوشبختی دختر را به باد فنا می دهد. پیرمرد تمام مدت می داند که بدنش پیر شده است و از لوازم عاشقی، بدن است! موفقیتهای دختر آغاز می شود و حسرت کلاویر و ناتوانی او در اثبات خویشتن بیشتر. عاشق قبلی دختر که جوان پیانیستی است در گروه بالرینها پیدایش می شود. چیزی که دل دختر را می لرزاند، اما او سعی می کند عاشق کلاویر بماند. کلاویر قبلا ماجرای عشق این دو نفر را از دختر شنیده و در شرایط پیچیده تری قرار می گیرد و آن محدودیت زمان است. او نزدیکی به پایان را حس می کند. او که با الکل جاده زندگی را هموار می کند می داند که پیرمرد باید برود گرچه دختر او را می خواهد. در اینجا جنگ مصلحت (عقل) و عشق بالا می گیرد. در نگاه کلاویر و دختر فاصله دانستن و خواستن مشهود است و بالاخره کلاویر دختر را ترک می کند. او به همراه چند نوازنده دوره گرد در رستورانی در لندن می نوازد و از مشتریان انعام می گیرد. در یکی از این روزها کلاه را دراز می کند و پسری جوان سکه ای برایش دراز می کند که چشمانشان به هم می دوزد. پسر، همان پیانیست عاشق پیشه است. پیانیست با حالت شرمساری پول را برمی گرداند اما کلاویر به او می گوید که « برش گردون اون را بهم بده. من چیز مزخرفی به اسم غرور ندارم.»

 

                                                       charlie%2520chaplin.jpg

در تمام این صحنه ها کلاویر چهره ای سرد و شکست خورده دارد، پر از تمنا و پر از مرگ و پر از تسلیم. دختر از طریق پسر از کلاویر (چاپلین) خبردار شده و او را می یابد. دختر از عشق سرشارش به او می گوید اما کلاویر نمی داند که باید چه بکند. به واسطه حسن شهرت دخترک در مراسم نمایش دو اجرا برای چاپلین در نظر گرفته می شود. دختر برای اینکه می داند این آخرین شانس چاپلین است در جمعیت عده ای را برای خندیدن استخدام می کند. در یک صحنه چاپلین را در کنار «باستر کیتون» دیگر اسطوره سینمای پانتومیم می بینیم. دیدن این دو هنرپیشه که در جوانی رقیب هم بودند در این صحنه و آرامش آنها حس نوستالژیک خاصی به بیننده ای که آنها را می شناسد می دهد. اجرای اول چاپلین یک نمایش قدیمی است که در طول فیلم یک بار دیگر هم آن را دیده ایم اما نمایش دوم آن کار مشترکش با باستر کیتون است. در این نمایش باستر کیتون پیانیست و چاپلین ویلون زن است. نمایشی دلپذیر که اشک شادی را در چشم بیننده حساس جمع می کند. بالاخره همه توانایی چاپلین در کمدی را می بینند. در این سکانس ماجرای کوتاه شدن پای چاپلین فوق العاده اجرا شده و بسیار غافلگیر کننده و خنده دار است. در عین حال باستر کیتون را می بینیم که توان قرار دادن نتها را روی پیانو ندارد و صحنه های خنده داری را می سازد. حضور باستر کیتون در کنار او دلیل دیگری بر یک انسان فراموش شده از نسل چاپلین است. داستان در اوج اجرا می شود و چاپلین با حال بد با تشویق مداوم تماشاچیان از صحنه بیرون می رود و در اثر هیجان و مصرف مشروب دچار حمله قلبی می گردد. از تناسخ می گوید و از اینکه مرگش نوید تولد دوباره اش است و قلبش با خیال زندگی مجدد آرام می گیرد. از این می گوید که دوست ندارد در زندگی بعدیش یک درخت باشد که سر پا بایستد و یا گل رزی شود که منتظر دانه گرده بماند، او ماهی ساردین را دوست دارد. ماهی بسیار کوچکی که زیر آب از طوفان و مصائب بیرون از آب در امان است و کنار دم وال شنا میکند. در همین حال نوبت دختر است که برای رقص باله به روی سن برود. چاپلین می خواهد که او را به کنار صحنه ببرند تا رقص را ببیند و در شکوه باله زیبای ماهرویش می میرد و صحنه بر رقص دختر پایان می گیرد و احساس عجیبی از تناسخ در بیننده ایجا می کند. تو گویی روح چاپلین است که درون دختر به رقص درآمده. این خیال زمانی محکمتر می شود که دختر چند بار از جلوی جنازه وی رد می شود اما او را نمی بیند. رقصی چنین بر سر مرده ای که هرچه به دنیا لبخند زد تا انعکاس لبخندش را ببیند، نشد!...

                           

                                   chp_triangle.jpg

/ 8 نظر / 22 بازدید
مارال

بايد ببينمش ! اينطوری نميشه

وانیا

wow!! عجب !! .... چیه؟؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟ توقع ندارین که تعریف تمجید کنم آیا؟؟؟ ___________________________ زودی بقیش رو آپ کنید منتظرم خیلی برام جالب بود و جالب تر اینکه چی میخوایین بگین شما

منم بابا!

سلام هرچی دنبال مطلب هرمونتیک گشتم نبود کجا می تونم پیداش کنم؟ یا حق!

ابی

مهدی جان درود خيلی جاب بود من که فيلم و نديدم و بقول تو جزء همون دسته اکثريت مردمم که چارلی رو فقط با پانتوميم و بعضی از خيلی دکتراشم واسه نون می شناسنش. ولی تفسير جالب و روونی بود. موفق باشی

علی گنجه ای

مهدی جان، شنبه از دکتر میپرسم و اگر اجازه داد تلفنش را برایت میفرستم. اگر بیشتر توضیح دهی که چکار داری شاید بهتر باشد.