image002.jpg

پيرمرد و دريا

چه كار كنه آدمي كه حرف زياد داره اما وخت نداره؟!... انقدر اتفاقاي درهم و برهم افتاده كه اين پست تاريخ تمدن الفي اتكينز رو فعلا تعطيلش كردم...

مي خوام از پير مرد و دريا بگم شایدم پیرمرد و صحر! پيرمرد از اولش پير نبود. جوون بود كه پير شد. خيلي زود شد آقاي حاجي. پيرمرد سبيلشو مثله هيتلر مي زد، مطمئن نيستم شايد هيتلر بود كه سبيلش رو مثل پيرمرد مي زد! پيرمرد بارها از اسبش افتاد؛ علاقه عجيبي به اسب سواري داشت! از پدري تعريف مي كرد كه خيلي زود رفت. هموني كه شاهنامه رو براي بچه هاش مي خوند و هر بار كه رستم سهراب رو مي زد زمين شاهنامه رو مي بست. شايد مي ديد كه رستم نشان خودش روقبل از خنجرش مي ديد... پيرمرد واقعا پير بود! احمد شاه رو وقتي مي فرستادنش فرنگ ديده بود. تو همون جمعيت بود كه يكي بهش گفته بود تيپش مثل شاه مي مونه هنوز هم از ياداوريش ذوق مي كنه و چشاش برق مي زنه... پيرمرد هنوز يادش بود كه برنج كيلويي 2 زار بوده. هنوز مجذوب رضاخان بود. خاطره سربازيشو هزار بار تعريف كرده بود. مي گفت كه تو جنگ دوم بهش خيانت شده. مي گفت كه توپ رو فرسادن يه جا، گلولشو يه جا ديگه... پيرمرد كمتر كه پيرمرد بود صبحها آش مي آورد خونه ما. پيرمرد 4 صبح قبل از خورشيد بيدار مي شد... پيرمرد خود دريا بود...

يه بقالي عطاري داشت كه عشق نوه هاش بود. مي رفتن مغازش و براش جنس مي فروختن. مشتريا مي گفتن آقاي حاجي اين كيه؟ پيرمرد، مغرور مي گفت: نومه... نوه ها دست آخر مزدشونو آدامس و شكلاتو خودكار و اينا مي گرفتن. مغازش يه پستو تاريك داشت كه آدم فكر مي كرد همه جاش يه مار داره زبونك مي ندازه و به پيپش پك مي زنه. ناهارو از ‹‹ نمي دونم كيه ›› جيگركي مي خريد و آي حال مي داد... پيرمرد سخت بود و شفاف. پيرمرد مومن بود... مومن بود به...........!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

سرفه مي كرد. دود چند ميليون سال زندگي آدميزاد رو بيرون مي داد. دودي به اندازه تئوري تكامل... به اندازه تبديل حيوان به انسان... دودي به عظمت انسان نئوندرتال... به پستي انسان مدرن... به اندازه انفجار يه ابرنواختر... به دوري كوازار... به غربت كهكشان ‹‹ زن به زنجير كشيده شده ››، امرأة المسلسله، آندرومدا...

يه جشن بود. پر از پريهاي خشكي. زيبا، چشماي وحشي سياه، موهاي بلند و شلال كبود... كمر باريك و لبهاي آتشين به حرارت آتش هزار ساله... موسيقي عجيبي جريان داشت، يه كار تلفيقي، از سازايي كه نمي ديدم... موسيقي داغي كه هر موجودي رو مي لرزوند... يه سمفوني عظيم با رقاصه هايي از تار و پود عالم... وسط همه پري طنازي مي چرخيد و سماع مي گرفت،  بالا مي رفت... چشم خمارش قلب هر سنگي رو مي تركوند... چنان با مو سيقي مي چرخيد و بالا و پايين مي رفت كه مسحور مي شدي... ديگه نمي فهميدي چه خبره... فقط مي ديدي كه خودت هم داري مي چرخي و بالا مي ري... رقص الكترون و انسان...

و من از جشن خلطهاي خوني و سرفه هاي خشك رو مي ديدم و پيرمرد كه لب تكان مي داد و صدايي نمي رسيد...

پايان !!!!!

/ 0 نظر / 9 بازدید