Nostalgia.JPG

کوش؟

تو دوست داری روت خونه بسازن؟؟ هان؟ با خود خودتم؟ گوریل!... انگوریل! رو خود خودت که نه! رو خاطراتت... دوست داری روش ساختمون برن بالا؟ واقعا دوست داری؟ خوب برو گمشو! میکروب! باسیل! اصلا با هات کاری ندارم. .... .... تو هم از اونایی از همون مافیای ساخت و ساز! جاسوسک! برج ساز! می ری ساختمون می سازی مافیا بعد میگی گرونه؟ میری تو استخر می خوابی بعد میای می گی سیمان کمه؟ همتون رو افشا می کنم! رسوا!... ... یکی صدای رادیو رو کم کنه! میاد تو حرفام! ظاهرا رییس جمهور داره تو مارخیسک آباد از توابع دو متغیره قلپلستان علیای شهرستان مدنگ استان فارس سخنرانی می کنه .... ... چی چی می گفتم؟ ها! واقعا دوست داری رو خاطرات چی کار کنن؟ مثلا اگه رفتی دیدی رو یکی از شیرین ترین خاطراتت یه سگ وایساده یه پاشو داده هوا و آب بسته بهش چه حس و حالی بهت دست می ده؟ نوستالژیک؟ نفرتژیک؟ هیچیژیک؟

من رفتم مدرسمون بعد از سالها. حیاطش که زمین ورزشمون بود و هرچی خاطره دارم اون تو بود رو کردن یه مدرسه دیگه! نگاش که کردم زمان رفت و رفت! رسید به شوتای مهدی اشی. من تو دروازه بودم. همیشه از این اول 2 یی ها می باختیم. این دفعه همه حریفا رو زده بودیم رسیده بودیم فینال باید می بردیم. من و مهدی اشی و امین و ده بزرگ و شاهین تو زمین بودیم. بازی قبلی من بهترین بازیکن زمین شده بودم. از بس توپ گرفتم. عشق دروازه بانی بودم چون فقط دروازه بان می تونه توپ رو با دست بگیره! بازیه خفی بود. قبلش کلی تمرین کرده بودیم. اگه می بردیم طلا می گرفتیم. نمی دونم چی شد که 2 هیچ ازشون جلو افتادیم. همش مطمئن بودم که اگه یه گل بخوریم دو و سه رو هم می خوریم! بالاخره یکی خوردیم. فشارشون وحشتناک بود، وحشتناک... چه حس خوبی داری وقتی تو یه تیم حل شدی و یه روح جمعی پیدا می کنی.

هر چی می خواستم تصویرا رو ادامه بدم اون ساختمون نمی ذاشت! روشو پوشونده بود. مجبور شدم چشمام رو ببندم. صدای امین میمومد: «مهدی بنداز! بنداز!» مهدی اشی از سمت چپ رفت. من حس کردم که می خواد دور بزنه بیاد راست، واسه همین توپ رو راست پاس دادم. اینطوری دو نفر دور خوردن و تو لحظه های آخر ما یه فرصت پیدا کردیم. آرش ده بزرگ رفت جلوتر من داد زدم: «آرش همون جا وایسا دیگه نرو!» امین از چپ رفته بود داخل. شاهینم وسطا داشت جاگیری می کرد. مهدی رفت جلو. تا جایی که می تونست! می خواست وقت رو بکشه... دو نفر رفتن روش برگردوند به شاهین... اونا عصبی شده بودن. من داشتم صدای قلبمو می شنیدم. چند قدم از هیجان رفتم جلو که پشت دفاع رو پر کنم. خاطره یه دفعه گیر کرد! یهو جواد رو دیدم! سر صبح، پرچم تا شده ایران رو میاورد سر صف. با دستکشای سفید... جواد سرطان خون گرفت و رفت... یرگشتم تو زمین فوتبال. داور سوت رو برد دهنش. من داشتم می دیدمش. نفسش رو کشید تو سینش پر شد. امین شوت کرد و دروازه بانشون که ازش متنفر بودم (حسود خودتی!) توپ رو شانسی (اون شانسی از من بهتر بود! کلا خرشانس بود...) گرفت! یهو باز شدن و حمله کردن. داور نفسش رو از کنار سوت داد بیرون و اون رو نزد! خاطم بازم گیر کرد! انگار که سی دیش خش افتاده باشه! یه دفه دیدم تو کلاس زیستم. سروش بدون در زدن اومد تو! معلممون قاط زد، یهو گفت: «شاید من داشتم شورتم رو می پوشیدم! تو باید بیای تو؟» بعدم انداختش بیرون. دوباره برگشتم تو زمین. هممون مثل دیوونه ها ریختیم تو زمین خودمون که نسیم (از تیم اونا) رسید پای گل ما. یکی از اونا خورد زمین و با دهن خونی بلند شد. دیگه بازی رفت تو حاشیه... ما که نفهمیدیم کی کی رو زده! آخرش سوت رو زد و بردیم.... وای الان اگه جام جهانی رو هم ببرم اون حس رو ندارم... صدای بچه ها میومد. بچه های کوچیک که مثل جیرجیرک می گفتن و می خندیدن. یه خنده نشست رو صورتم. صدا تو خاطرم نبود! چشمام رو باز کردم دیدم بچه کوچیکا با تغذیه هاشون ریختن از تو ساختموت بیرون. همون ساختمون کذایی که مثل شاش سگ رو نوستالژیم بود! خیلی خنده دار بودن. یکیشون خیلی فکر می کرد می فهمه و با هیجان داشت یه گاز به ساندویچ پنیرش می زد و فیلم دیشب رو واسه رفیقش تعریف می کرد. حس کردم اون منم! امین هم اونجا بود. شاهینم داشت دست رو دلش می خندید و از پشت زیر لب یه چیزی به اون وراجه می گفت. آرش هم بود. ذهنم یه دفعه به کائنات متصل شد. رفتم تو جریان. سبک شدم و بدنم مورمور می شد. لبخندم دیگه داشت می رسید به بناگوشم. نزدیک بود دهنم پاره بشه، فک بالا و پایینم جدا شه، کلم بیفته کف زمین! خیلی جالب بود. هممون بودیم. هنوزم تو همون مدرسه. تو همون سن. جواد هم حتی بود! زمین فوتبال ما کف کلاس اونا بود. خاطرات اونا نبود اگه خاطرات ما سر جاش بود!

/ 6 نظر / 19 بازدید
اسلوموشن

قلنبه ثلنبه ننويس راستي سلام خوبي؟!؟

مارال

آره خب !‌ مهدی يه چيزی بگم ؟ ناراحت نشيا !! ياد اين قبرها افتادم که بعد چند سال باز ميکنن يکی ديگرو توش میذارن !!

مهدی

آره راس ميگی تا حالا بهش فکر نکرده بودم. اونو وقتی قبرم رو دادن يکی ديگه مقاله می کنم