دعوا

 

جر و دعوای خانوادگی من!

 

هــووووووووووووووف!...

 

دیگه خسته شدم! کلافم! نمی دونم چطور تمومش کنم!؟ راسش؛ هم می دونم، هم می تونم، اما نمی خوام! نمی دونم چرا نمی خوام؟ چرا با وجودی که می­دونیم راه از چپه می­ریم راست؟...

 از صبح علی الطلوع که پا می شم دعواست تا بوق علی الغروب! باور کن یه ثانیه هم بینش نفس نمی کشن! منم موندم بین این سه تا! مــــــات و مبهــــــــوت! یعنی حق با کیه؟ کِی می خواد حل بشه؟ من چه کار واسه این اعضای خونوادم می تونم بکنم! مرده و زنه و بچهه! از صبح علی الطلوع تا بوق علی الغروب. کدومشون راست می گه؟ همشون؟ اصلا از کجا معلوم که حق با زنست یا مردست یا بچهه؟

 

انگار نه انگار! نه بزرگه هوای کوچیکه رو داره، نه کوچیکه احترام بزرگه رو! هر چی که فکر کنی بهم می­گن! اونم جلوی من! آبروی هم رو می برن! اونم جلوی من! چه فحشایی که مرورش تو ذهنم هم نفرت انگیزه! منم صم البکم نشستم زل زدم بهشون که می خوان با زندگی من چی کار بکنن؟! صبحها از خواب که پا می شم بدنم کوفتست. مال باد کولر و پنکمونه. من عاشق صدای پنکم. صداش واسم یه لالاییه خاصه! صدای باد. نمی دونم چرا من صدای باد پنکه رو اینقدر دوست دارم.... می­گن طلاق رو گذاشتن واسه همین روزا! راست می­گن. اما خونوادم مثل مسیحیان! مسیحیای قدیم یه بار واسه همیشه ازدواج می­کردن و دیگه حق طلاق نداشتن! اینا هم همین جورین! یه عقد دایم با هم دارن که از تولد من شروع میشه و روز مرگم تموم میشه! این میون قطعا یه روز رو هم نمی­تونم بدون اونا بگذرونم... واسه خودم...

بگذریم صبح که بیدار می شم صدای بچهه رو اول از همه می شنوم. همیشه همینجوریه. داره شیطونی می کنه، لبخندای شیطنت آمیز می اندازه! ازم می خواد که پاشم و ورزش کنم و فکر تفریح باشم. بهم میگه دیگه بسه کار و فکر! امروز مال خودت بزن بریم بیرن شهر! بریم جنوب شیراز، طرفای میمند. اونجا چند جای دنج و رویایی، توی شکاف سرسبز یه کوه بلدم که حالتو جا میاره می­دونی یه بار این بچه منو برد اونجا. باور نکردنیه! دیدم اون شکاف چقدر سرسبزه! اسبا رو دیدم که عاشقانه شیهه می­کشیدن و رو دو پاهاشون بلند می­شدن و لب هم رو می­بوسیدن! مثل اینه که آسمون سوراخ شده و یه تکه از بهشت ریخته اونجا. نمی دونم چرا خدا یادش رفته اونو از رو زمین جمع کنه؟ مثل گنجیشکا! می­گن اگه بچشون از لونشون بیفته پایین دیگه بهش دست نمی­زنن! یا شایدم بسکه سرش شلوغه اون بالا. لابد پای سوپر کامپیوترش نشسته و داره رفتار عجیبه ما ها رو آنالیز می کنه و هر از گاهی هم کلی ذوق می کنه! یه بارم قبلا یکی صداش رو شنیده که وقتی آدم رو خلق کرد گفت: « فتبارک الله احسن الخالقین » البته یه وقتایی هم پای سوپر کامپیوترش، سرش رو تو دستاش می گیره و ساکت ابروهاش تو هم گره می خوره! یکی می گفت که یواشکی شنیده زیر لب می گفته:« قرار نبود اینجوری بشه!» بگذریم! این بچه پر شور انرژی و حرارت همیشه زود از اتاقم میره بیرون! به خودم که میام مرده میاد جلوی چشمام بچهه رو می زنه! کار هر روزش اینه! بهش می گه بازم تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت کردی؟! چند بار بهت بگم این چرندیات رو بریز دور؟! اون می­دونه که من تحت تاثیر اون بچم! بچهه زار زار گریه می کنه و می ره ته راهرو گم میشه! مرده میاد جلو بهم سلام صبح بخیر می گه! جوابش رو هیچ وقت نمی دم. دیدنش تمام انرژیم رو می گیره. بهم می گه: « عزیزم، امروز که رفتی دانشگاه یادت باشه یه وقتی هم بذاری واسه آقای نمازی! پروژش چرب چیلیه! محکم بچسب به کارا. فکر پول باش! بریز دور فکر و سیاست و این مسخره ها رو. توش آب و نون نیست آخرش هم هیچ نتیجه­ای نداره! مگه نمی خوای بالاخره زن بگیری؟ پول پله می خواد! مگه نمی خوای بهت احترام بذارن و هر کاری که خواستی بکنی؟ پول و پله می خواد. مگه نمی خوای... مگه نمی خوای...» می دونم که راست می گه! به خودم می گم مردشوره اون دختری رو ببرن که واسه پول منو بخواد. صدام می ره بالا و حس می کنم صورتم داغ شده و دستام می لرزه! می خوام پاچه همه رو بجوم! می خوام همه دخترای عالم رو بگیرم بزنم!! خوشبختانه الان رسیدم به آینه و یه نگاه تو آینه می کنم! زنه رو می بینم! بهم دلداری می­ده و با مرده دعواش می­شه! میگه: « دست از سر این بچه بردار! هر روز صبح همینا رو می گی زندگیمون رو زهر می کنی! همش کار همش پول ...»  دعوایی می شه که حالا خر بیار و ببلی بار کن!! باورت نمی شه! چنان هم دیگه رو می زنن که هر دوشون زخمی و زیلی می شن! منو بگو که هنوزم ساکتم و نگاه می کنم!

دوباره یه نگاه تو آینه می کنم! زنه بهم میگه: « خوشگل شدیا! دخترا نخورنت! » واقعا نگرانمه که بدزدنم! بهم می گه:« بیشتر فکر زندگی ات باش! خودت رو این قدر با کار خسته نکن!» مرده با تمام وجودش دادی می زنه که آینه پیش چشام می لرزه! اما زنه بهم می گه: « هیچوقت یادت نره که به موقع بگی دوسِت دارم...» باز هم خیره تو آینه، ساکت می مونم! همشون دل سوز منن اما دایم دلمو می سوزونن. انقدر که دیگه ازشون خسته شدم! واسم غریبه شدن! گاهی اصلا نمی دونم اینا کین و دور و بر من چه کار می کنن؟! حالا دیگه لباسام رو هم پوشیدم و دارم می رم بیرون. دم در که می رسم مرده دسش رو می بره به شلاق و بچهه و زنه رو داغ و کبود می کنه! می بینم که موهای هر جفتشون رو گرفته و می کشه می بره تو زیر زمین تا حبسشون کنه! یه پوزخند تکراری می زنم و تکلیفم روشن می­شه! طبق معمول با مردِ درونم می رم بیرون. مثل همیشه زن و کودک درونم رو حبس می کنم، اونا رو می ذارم تو خونه بمونن و مَردَم رو می برم بیرون! نمی دونم چرا؟ شاید چون همه ادای این مرد رو ازم توقع دارن.... واقعا نمی دونم... همیشه با اونی می رم بیرون که دوسش ندارم! ته دلم عاشقه اون بچه شیطون درونم هستم. همون که می خواد بره تو اون تکه بهشت که از دست خدا ریخته رو زمین! عاشق اون بچم، زنم رو مخفی می کنم و با مَردَم بیرون میرم....... می خوام این معادله رو خرابش کنم..... می خوام گاهی با زنه حرف بزنم و می خوام با اون بچه برم تو اون تکه از بهشت ........ اینها زن و مرد و کودک درون من هستند! همیشه در جنگ!.....

بهشت

/ 85 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی(خودم)

منو ببخشید فعلا گرفتار پروژه هام هستم دیگه باید تحویلشون بدم سعی می کنم هر چی زودتر آپ کنم

ماريا

سلام اميدوترم پروژه هات را با موفقيت تمام کنی. من لينکت کردم. خوشحال می شم تو هم لينک بذاری. ممنون.

سرنا

سلام خوفی مطلبات جالبن من که خوشم اومد موفق باشی به منم سر بزن

مهناز

تعجب نکن من همون رز سياهم

مهناز

جات خيلی خاليه ببين اينجا ديگه من نيستم وبلاگو هم دلش برات تنگ شده بابابابابابابای

مهشید

سلام مهدی واقعا وبلاگت حرف ندارشت خیلی قشنگ بود موفق باشی من تورا لینککنم یه سرس هم به من بزن

مهشید

ببخشید اینقدر وبلاگت قشنگ بود که یادم رفت برات گل بزارم

سارا

سلام. نمی دونم يهو چه جوری سر از وبلاگ شما در اوردم ولی در هر صورت خوشحال شدم . داستان جالبی بود بايد بهش فکر کنم .منم اون بچه رو خيلی دوست دارم اون تيکه از بهشت رو که گفتی ولی نديدم شايد يه روز ببينمش.