من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره آنان نان بود

سبزی بود

دوری شبنم بود

کاسه داغ محبت بود

من گدایی دیدم دربدر می رفت آواز چکاوک می خواست

من الاغی دیدم بونجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

من قطاری دیدم روشنایی می برد من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی خاک از شیشه آن پیدا بود

خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید و بلوغ خورشید

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

...

اهل کاشانم اما

شهر من گم شده است

من با تاب من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

...

من به آغاز زمین نزدیکم...

/ 0 نظر / 6 بازدید