نگاه + من

 
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
 

 

سگهای فرنگی

امین از استرالیا برگشته. کریسمس و دادار دودوره دانشگاشون تطیل شده. خیلی خوشال و راضی بود. بسی ماچ و بوسه نمودیم با هم! اوایل دانشگا نزدیکترین دوستم بود اما افتادن تو استاتیک مسیرمون رو جدا کرد. بگذریم...

می گفت اونجا سگ و گربه هاشم با هم فرق داره! می گفت اصلا سگ دنبال گربه نمی ذاره! تو پارک با هم بازی می کنن! مث اینجا همدیگرو جر نمی دن! می گف گربه هاشم حال نمی کنن موش بگیرن! همه با هم بازی می کنن! گف یه روز تو پارک کبوترا اومدن طرفش نشستن رو تنش اونم ترسیده اومده یه لگد بکشه زیرشون... بعد دیده دور همه کبوتره، کسی هم کاری به کارشون نداره! اونم همچین به خودش فشار آورده که لگد رو کنسل کنه که قولنج شده!

واقعا این فرنگی ها وحشین! هم خودشون هم همه کس وکارشون... وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد؟

 


 
 
 
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
 

معجون سحر آمیز

قسمت 3

تو ماشینش نشسته بودم. دهنم طوری بسته بود که به زبونم فشار میاورد. از اونجایی که زیاد صحبت نمی کنم گاهی زبونم به سقف دهنم جوش می خوره و حرف زدن واسم سخت تر میشه... بیشتر نظاره گرم نه یه مسافر... انگار اومدم که همه رو ببینم و برم! دلم می خواد برم آمازون، برم بین آدم خوارا، برم هلند برم هند... اومدم که فقط نظاره کنم و برم. چراشو نمی دونم. قررار نیست من  کاری بکنم. تو ذهنم خالی خالیه! نمی دونستم که تو ماشینم! به چیز دیگه ای هم فکر نمی کردم. فقط جلو رو میدیدم. موتورایی که دارن برعکس ویراژ می دن. عابرای عصبانی. دخترای موبایل به گوش و پسرای شاخدار. یعنی الان ضربان قلبم چنده؟

اصلا یادم نمیاد که راننده چی گفت و من احتمالا بهش چی جواب دادم که بحث کشید به ازدواج یارو. از اینجا به بعدش شاخکام تیز بود. طرف 64 یا 65 رو داشت اما عین یه تین ایجر عاشق زنش بود. دیگه مطمئن بودم که 1000 سال قبله! یعنی تو خیال من 1000 سال قبل اینطوری والا شاید... گفت که زنش یه دختر 15 ساله بوده که آوردتش خونه. از بغل بهش نگاه می کردم. صورت براق و سبیل بلند و تاب دادش یه کمپوزیسیون متضاد رو می ساخت، مثل یه دریاچه تو کویر. نمی فهمیدم داره چی می گه؟ اما دیدم یه قانون دیگه ذهنم هم نقض شد. هنوزم بعضیا یه عمر می تونن عاشق باشن! تو یه مقاله خوندم که مولکول عشق فقط 4 سال تو بدن فعاله و بخاطر همین اوج طلاقها از سال 3 تا 5 اتفاق میفته. اینم خونده بودم که اصولا انسان هورمون تک همسری رو نداره و تو چرخه پستانداران جز چند همسری هاست و اینکه اصولا زنها جهت گیری جنسی خاصی ندارن! اینا رو خونده بودم و الان داشتم یه مثال نقضش رو می دیدم.

لبهاش با صدای مردونه خش دار و لهجه ای که ما شیرازیا فکر می کنیم تهرونیه حرف می زد. من همین طور نگاش می کردم. زبونم تو دهنم داغ شده بود. ازم خوشش اومده بود. مردم همیشه آدمای ساکت رو دوست دارن و پتشون رو جلو اونا رو آب می ریزن، اما نمی دونن که آدمای ساکت چه اژدها های خفته ای دارن!

دیگه هوا تاریک بود که از ماشین پیاده شدم. در رو بهم زدم و از یارو خدافظی کردم. یه دعا به جونم کرد و رفت. من بازم نگاه کردم. حس کردم دو طرف لبم حدود یکی دو میلی متر کشیده شد. از رو اون جوب همیشگی پریدم و بعد چند قدم یه لحه دیدم که کلید به دست دارم در کوچه رو باز می کنم. آروم در رو کامل باز کردم که مطمئن بشم کسی داخل نیست و بعد رفتم تو. چراغا خاموش بود. دست کلیدم رو بالا پایین کردم و کلید در هال رو انداختم و پیچیوندم. چند قدم تا اولین کلید برق که اجنه و گازای سمی مغزم رو می پرونه فاصله داشتم. بین من و اون یه آینه بود که وقتی تو تاریکی وارد می شدم همیشه بدون اینکه نگاش کنم از کنارش می گذشتم. همیشه تو اون لحظه، یه آن بدنم مور مور می شد.

این بارم مثل همیشه رد شدم. نگام به جلو بود. موقع رد شدن یه برق سفید از کنار چشمم دیدم. یه قدم بعد از آینه وایسادم. برم چراغ رو روشن کنم؟ بدوم بیرون؟ برگردم تو آینه رو نگاه کنم؟ تو دلم ول شده بود! نتیجه مذاکرات این شد که بررگردم تو آینه رو ببینم. این منطقی ترین راهش بود. اینطوری مطمئن می شدم که هیچ خطری تهدیدم نمی کنه و فقط یه توهم بوده. آروم چرخیدم و یه قدم برگشتم. سرم رو از بغل آوردم روبروی آینه... خودش بود... خشکم زد... دستام حس نداشت... دهنم نیمه باز بود و پاهام به سستی افکارم... توی آینه همون شبه سفید، با حدقه خالی و دهن تاریک... داشت بهم نگاه می کرد. شنیده بودم آدمایی که گرفتار شیرا می شن قبل از خورده شدن سنکوپ می کنن. بعد از چند ثانیه بدنم گرم شد و نفسام برگشت. خون تو انگشتام موج می زد. حس کردم که دیگه تسلیمم و اینجا نقطه سر خطه! کم کم نداهایی تو مغزم شروع به حرف زدن کردن. یکیشون خیلی به خودش مطمئن بود و به بقیه پوزخند می زد. "الان وقتشه. همه چیز تموم و آروم میشه!". تو بچگی زیاد دندون پزشکی می رفتم. دندون پزشک با اون سرنگ آهنی بزرگش می نشست و می گفت دهنت رو باز کن! با دستام دستگیره های صندلی رو محکم فشار می دادم و چشمام رو همچین می بستم که تخم چشمم می رسید به مغزم! قلبم می زد و ... اما همیشه یه صدا بهم می گفت: "به 5 دقیق دیگه فکر کن. اون موقع نشستی و همه چیز تموم شده!". ایده فوق العاده ای بود که همیشه جواب می داد. الانم همه چیز عین اون موقع بود. فقط اینبار می خواست روحم رو بکِِشه... "به 5 دقیقه دیگه فکر کن. اون موقع همه چیز تمومه!"

بر خلاف چیزایی که تو خواب دیدم آروم و موقر بهم نزدیک شد. صورتش به شیشه آینه چسبید. یه لحظه حس کردم نگاش خیلی معصومانه است. درست مثل صورت نوزاد 2 ماهه خوابیده! لبخند می زد. با همون چشمای نداشته و دهن سیاهش! بدنم لرزید و سرد شد. اشک تو چشمام حلقه زد. می دیدم که با صورت و چشمای خالی خمارش بهم لبخند می زد. دستای سفید یخ زدش رو آروم باز کرد. رفتم طرف آینه. مسخ و مسحور بودم! انگار همه جام آمپول بی حسی زده بودن! بغضم ترکید... پکید... های های گریه می کردم. شونه هام می لرزید و صدام خش دار شده بود... بدون هیچ برخوردی رفتم داخل آینه! اصلا تعجب نکردم. انگار می دونستم که باید برم داخل آینه! رسیدم به بغلش. دستام رو باز کردم. نمی فهمم داره چی میشه؟ انگار از ازل می شناختمش! اصلا واسه همین بود که همیشه تو خیال و خوابم می دیدمش! واسه همین بود که.....

ااااااااااااااااااااای...... لعنتیا... ولم کنید! ولم کنیـ..........د! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی... 4 تا دکتر رو دیدم که بالای سرم رژه می رفتن. قلبم تند تند می زد. از سمت چپ شنیدم که یکی گفت "رو 200 تاست". همین کافی بود تا بره رو 250 تا رو 300 تا. توی چشمام موج فشار خون رو حس می کردم. فکر می کردم الان چشمام پاره می شه. نفسام خیلی تند شده بود. دهنم عین یه تکه چوب خشک شده بود. یکی از دکترا اومد بالای سرم، زل زد تو چشمای گرد شده من. سرش رو آورد نزدیک تر. یادم اومد به خوابی که دیده بودم و اون شبح سفید چشمم رو گاز زد و کند! سرم رو از ترس محکم تکون دادم... "نـ.........ـه! نـ.........ـه!. دکتره گفت: "الکترودا رو وصل کنید." یکیشون که دهن و چشمش معلوم نبود از سمت راست تخت یهو با یه چیزی مثل اونایی که تو ccu باهاش شوک می دن ظاهر شد. گذاشت دور سرم. یه صدای ویز ویز پر فرکانس اومد و ... فریاد می کشیدم... یه صدایی تو مغزم گفت:"اینجا آسایشگاه روانیه بدبخت!" سر و دست و پام رو با نوارای چرمی محکم به تخت بسته بودن... بی فایده بود...

-          "حالا"

-          "1000 ولت"

-          ".......... اااااااااااااااای.... نـ.....................ـه! ......................."

یه لحظه همه اونایی رو که تو زندگیم می شناختم حاضر شدن ولی زود تصویرشون محو شد و دکترا برگشتن. همون قبلیه گفت: "دوباره." یه صدای ویز ویز پرفرکانس اومد و... دوباره تصویر همه اونایی که می شناختم یا توذهنم ساخته بودم ظاهر شدن. همه بهم لبخند عاشقانه می زدن! یه لبخند متفاوت! از ته دل! حس کردم دیگه تنهاییم تموم شده... اینا من رو دوست دارن... موبایلم هم زنگ خورد... عین دهکده فیلم big fish بود... گریم گرفت. بغض تلخ و سنگین همه این سالها ترکید... پکید... چشمام زیر اقیانوس اشکام صحنه ها را زیر موج می دید. انگار که همه داشتن رقص کنان میومدن طرفم... یعنی همش یه کابوس بود و من الان بیدار شده بودم؟ نکنه اینم یه خواب باشه؟ نکنه بیدار بشم؟ نکنه این خودش یه کابوسه؟

-          "2000 ولت"

... تو بغل شبح سفید داشتم هق هق می کردم. اونم نوازشم می کرد. اصلا فکر نمی کردم که تو بغل کی هستم، دقیقا همونجا جام بود... همون اونجا... اونجا... همون خودش بود... دقیقا همون کابوس شبانم بود که رویای روزم شده بود. چرا همیشه دقیقا از اون می ترسیدم؟ این همه وحشت! گریه هام که تموم شد دستش رو برد لای موهام و صورتم رو چرخوند طرف صورت خودش. نفساشو حس می کردم. چشمامون بهم گره خورد. صدای محیط قطع شد و اطرافمون رنگهای آبرنگی به خودش گرفت. دیگه نمی شنیدم و هی ... هی ... می چرخیدیم و هی... هی... می تنیدیم و هی ... هی... می ... لباش رو آروم گذاشت روی لبام. "آه ه ه ه ه ه ه"... مثل پیچک دور هم پیچیدیم. دستام دور گردنش بود و نفسام محکم شده بود. شوریِ اشکم رو تو دهنم حس می کردم. انقدر بهم پیچیدیم که دیگه نمی تونستم ببینمش. بی وزنی فوق العاده ای بود. لعنت به نیوتون! هنوز داشتم پیچ و تاب می خوردم، اما اون دیگه نبودش!

-          "3000 ولت"

اطرافم رو نگاه کردم. یعنی من خوابم؟ الان بیدار می شم؟ یا بیدارم؟ دستام رو آوردم بالا و یه نگاهی بهشون انداختم. سفید شده بود عین دستای اون شبح! از داخل آینه بیرون رو نگاه می کردم. کسی نبود. توی سایه انعکاس رقیق و کم رمق خودم رو دیدم. یه غول سفید و چشم خالی با دهن سیاه و تاریک!

-          "4000 ولت"

 

شیراز – بهار 1387

 


 
 
← صفحه بعد